پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
تصويب ارائه درس دفاع مقدس در دانشگاه ها
نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی 1389
بازدید : 55
نویسنده : mahdipc
مدير کل دفتر گسترش آموزش عالي گفت: درس دو واحدي آشنايي با دفاع مقدس از ترم آينده در تمامي دانشگاه هاي کشور براي دانشجويان دوره کارشناسي تدريس مي شود و هر دانشجويي در هر رشته تحصيلي مي تواند اين درس را مانند ساير دروس عمومي انتخاب کند.

ابوالفضل حسني در گفتگو با مهر افزود: پيش از اين تنها چند دانشگاه براي تدريس اين درس اعلام آمادگي کرده بودند که هم اکنون با تصويب نهايي تمامي دانشگاه ها بايد نسبت به ارائه اين درس به دانشجويان اقدام کنند.

وي اظهار داشت: دروس اختياري ديگري نيز به جز آشنايي با دفاع مقدس در شوراي عالي برنامه ريزي در دست بررسي است که پس از تأييد توسط وزير علوم به دانشگاهها ابلاغ مي شود.

مديرکل دفتر گسترش آموزش عالي گفت: درس آشنايي با دفاع مقدس يک درس دو واحدي اختياري در مجموعه دروس معارف اسلامي در گرايش انقلاب اسلامي است و هر دانشجويي در هر رشته تحصيلي مي تواند اين درس را مانند ساير دروس عمومي انتخاب کند.

پيش از اين دانشگاه هاي شهيد باهنر کرمان، شهيد بهشتي، شهيد چمران اهواز، تربيت دبير شهيد رجايي و يزد متقاضي اجراي اين درس بودند.




بازدید : 48
نویسنده : mahdipc
مراسم اختتاميه و اهداي جوايز به برگزيدگان سيزدهمين جشنواره دوسالانه كتاب دفاع مقدس با حضور وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي برگزار مي‌شود.

به گزارش فارس ، سيد محمد حسيني در اين مراسم حضور خواهد داشت و به برگزيدگان جوايزي اهدا مي‌كند. اين جشنواره روز دوشنبه اول آذر ماه و از ساعت 14 تا 17 در تالار انديشه حوزه هنري برگزار مي‌شود.

به اين دوره از جشنواره 865 عنوان از كتاب‌هايي كه در سال‌هاي 1387 و 1388 براي نخستين‌بار منتشر شده‌اند ، ارسال شده است.

اين كتاب‌ها در 16 گروه «ادبيات داستاني» ، «پژوهش ادبي» ، «پژوهش نظامي» ، «پژوهش فرهنگي» ، «ترجمه» ، «جُنگ» ، «خاطره» ، «داستان كودك و نوجوان» ، «زندگي‌نامه داستاني» ، «زندگي‌نامه و وصيت‌نامه» ، «شعر بزرگسال» ، «شعر كودك‌ونوجوان» ، «نمايشنامه» و «ناشر نمونه» مورد بررسي قرار گرفته‌اند.




و اما عشق و روز شمار عاشقي حماسه دفاع مقدس
نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی 1389
بازدید : 53
نویسنده : mahdipc
گروه فرهنگ و تمدن شبکه جهاني صداي آشنا با برنامه "و اما عشق" حماسه هشت سال دفاع مقدس را پاس مي دارد.

به گزارش جام جم آنلاين به نقل از روابط عمومي و امورمخاطبان شبکه جهاني صداي آشنا، "و اما عشق" از بخش هاي مختلفي تشکيل شده است: "نماي عاشقي" بُرش هايي از صداي فيلم ها و سريال هاي حوزه دفاع مقدس را براي مخاطبان پخش مي کرد؛ "جوهر عاشقي" به معرفي آثار مکتوب در حوزه ادبيات مقاومت و بازخواني برخي اشعار و متون در اين زمينه مي پردازد؛ "نقش عاشقي" نمايش هايي را بر اساس خاطرات مستند و داستان هاي کوتاه آماده شنيدن مي کند؛ "مدرسه عاشقي" به معرفي جلوه هاي فاخر فرهنگ جبهه همراه با معرفي عمليات هاي مختلف و حماسه آفريني رزمندگان اسلام در آنها، اختصاص دارد؛ "نگاه عاشقي" از موزه ها، نمايشگاه ها، همايش ها و کاروان هاي عازم براي بازديد از مناطق عملياتي گزارش تهيه و به شنوندگان ارائه مي کند؛ "حديث عاشقي" با رزمندگان، جابازان، آزادگان و خانواده معظم شهدا گفت و گو انجام مي دهد؛ و "روزشمار عاشقي" رويدادهاي هشت سال دفاع مقدس را بصورت روزشمار مرور خواهد کرد.

محمود خسرونژاد سردبير، ناهيد گودرزي تهيه کننده، در اين برنامه شما را همراهي مي کنند.

"و اما عشق" را سه شنبه ها از کانال اروپا ساعت 00:05 به وفت تهران برابر با ساعت 20:30 به وقت گرينويچ، و از کانال آسيا و اقيانوسيه ساعت 02:00 به وقت تهران برابر با ساعت 22:30 به وقت گرينويچ، از شبکه جهاني صداي آشنا بشنويد.

نشاني وب سايت شبکه جهاني صداي آشنا www.sedayeashna.ir

شماره تماس روابط عمومي 22164131 ، 22652327




بخش کودکان به جايزه شهيد غني پور افزوده شد
نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی 1389
بازدید : 54
نویسنده : mahdipc
دهمين دوره جايزه شهيد حبيب غني پور، براي اولين بار کتاب هاي کودک را هم داوري و به برترين ها جوايزي اهدا مي کند.

به گزارش جام جم آنلاين به نقل از ستاد خبري دهمين دوره جايزه شهيد حبيب غني پور ، اين جايزه پيش از اين در سه شاخه «ادبيات داستاني نوجوان»، «ادبيات داستاني بزرگسال با موضوع دفاع مقدس» و «ادبيات داستاني بزرگسال با موضوع آزاد» برگزار مي شد.

شوراي سياستگذاري اين جشنواره پس از بررسي هاي فراوان و با توجه به درخواست هاي مکرر نويسندگان حوزه کودک، اقدام به راه اندازي شاخه اي ديگر با عنوان «ادبيات کودک» کرد.

در دوره هاي گذشته اين جايزه، «ادبيات داستاني نوجوان» به دو زير شاخه «داستان نوجوان با موضوع آزاد» و «زندگي‌نامه‌هاي داستاني نوجوان»، «ادبيات داستاني بزرگسال با موضوع دفاع مقدس» با سه زير شاخه «مجموعه داستان كوتاه»، «داستان بلند و رمان» و «زندگي‌نامه‌هاي داستاني دفاع مقدس» و همچنين «ادبيات داستاني بزرگسال با موضوع آزاد» با دو زير شاخه «مجموعه داستان كوتاه» و «داستان بلند و رمان» مورد بررسي قرار مي گرفت و برگزيدگان در اين سه حوزه معرفي مي شدند.




برگزيدگان كتاب سال دفاع‌ مقدس معرفي شدند
نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی 1389
بازدید : 48
نویسنده : mahdipc
آيين اختتاميه سيزدهمين جشنواره كتاب سال دفاع‌ مقدس ، عصر امروز در تالار انديشه حوزه هنري برگزار و كتاب‌ هاي برتر دفاع مقدس معرفي شدند.

به گزارش فارس، در اين مراسم كه عصر امروز در تالار انديشه حوزه هنري برگزار شد ؛ افراد ذيل به عنوان نفرات معرفي شدند:

هيات داوران در بخش ادبيات داستاني ، آثاري چون؛ «بالاي سر آب‌ها» نوشته محمدرضا شرفي و «سرريزون» اثر محمد محمودي نورآبادي را به ترتيب، به عنوان رتبه‌هاي اول شاخه‌هاي داستان كوتاه و رمان معرفي كردند؛ همچنين «ساعت عشق 8 را نشان مي‌دهد» به قلم رحمت حقي‌پور و «ديلمزاد» اثر محمد رودگر رتبه‌هاي دوم و سوم را از آن خود كردند و «ساعت‌ها همه خوابند» تاليف حسينعلي جعفري و «آتش سرد» نوشته محمدعلي گوديني، مورد تقدير ويژه قرار گرفتند.

مجيد سعدآبادي به سبب تاليف مجموعه شعر «سربازي با گلوله برفي»،‌ رتبه اول بخش «شعر» سيزدهمين دوره انتخاب كتاب سال دفاع‌ مقدس را كسب و پس از آن، حميدرضا شكارسري به خاطر مجموعه شعر «چيزي قطب‌نما ها را ديوانه مي‌كند» و علي داوودي براي مجموعه شعر «سوءتفاهم» به عنوان رتبه‌هاي دوم و سوم اين بخش معرفي شدند.

سه مجموعه شعر «قطار در پياده رو» اثر سيدمحمد حسين ابوترابي، «غبارروبي پوتين‌ها» نوشته محمدجواد شاهمرادي و «پيش از اقيانوس» به همت اميد مهدي‌نژاد نيز در جايگاه تقديري بخش شعر اين دوره از جشنواره كتاب سال دفاع‌مقدس قرار گرفتند.

در گروه «پژوهش‌هاي ادبي»؛ كتاب‌هاي «شخصيت پردازي در داستان‌هاي كوتاه دفاع‌مقدس» نوشته حسن بارونيان، «كندوكاوي پيرامون ادبيات داستاني جنگ و دفاع‌مقدس» اثر محمد و محسن حنيف و «تأملي در زندگينامه داستاني دفاع‌مقدس» به قلم محمدقاسم فروغي جهرمي به ترتيب، رتبه‌هاي اول تا سوم را كسب كردند.

داوران بخش «پژوهش‌هاي نظامي» هيچ‌ كتابي را حائز رتبه اول نداستند و كتاب‌ «اقتصاد ايران در دوران جنگ تحميلي» تاليف فرهاد دژپسند و حميدرضا رئوفي را به عنوان رتبه دوم و كتاب‌هاي «نظام دو قطبي و جنگ عراق و ايران» اثر ابراهيم متقي و «نقض حقوق اسيران جنگي ايران» نوشته علي داعي را مشتركا به عنوان رتبه سوم معرفي كردند.

همچنين كتاب «انگيزش و دفاع‌مقدس» نوشته حسينعلي احساني و مجموعه 6 جلدي «تاريخ بيست ساله پاسداري از انقلاب در غرب كشور» تاليف مصطفي ايزدي، جواد استكي و مسعود ياران را مورد تقدير قرار دادند.

داوران بخش «پژوهش‌هاي فرهنگي» نيز تنها كتاب «تاريخ‌نگري و تاريخ‌نگاري جنگ ايران و عراق» به كوشش عليرضا كمري را به عنوان رتبه اول معرفي كرد و دو كتاب «سه پديده در آينه رمان» نوشته مجتبي رحماندوست و «كتاب‌شناسي زن و دفاع‌مقدس» به قلم مريم زاغيان را شايسته تقدير دانستند.

داوران بخش «خاطره» سيزدهمين دوره انتخاب كتاب سال دفاع‌مقدس كه بيشترين حجم آثار دريافتي دبيرخانه اين جشنواره را بررسي كرده‌اند، 10 كتاب را در شاخه‌هاي «خاطرات اسارت»، «خاطرات خودنوشت» و «ديگرنوشت» مورد تشويق قرار دادند.

كتاب‌ هاي «بابانظر» تدوين مصطفي رحيمي، «دا» به قلم سيده اعظم حسيني و «جاي خالي خاكريز» به قلم سعيد عاكف به ترتيب رتبه‌هاي اول تا سوم شاخه «خاطرات ديگرنوشت» را كسب كردند.

همچنين «شن‌هاي سرخ تكريت» اثر عبدالامير افشين‌پور و «آوازهاي نخوانده» نوشته ساسان ناطق در بخش «خاطرات اسارت» رتبه‌هاي دوم و سوم را كسب كردند و «پوتين‌هاي ساق بلند» نوشته قاسم عباسي و «پزشكي اجباري» اثر عباس كياني انبوهي، حائز رتبه‌هاي دوم و سوم شاخه «خاطرات خودنوشت» شدند.

در گروه خاطره، «ماه در ميدان مين» نوشته حسن و حسين شيردل، «همه دوستان من» تاليف غلامرضا قلي‌زاده و «گزارش به خاك هويزه» نوشته سيدقاسم ياحسيني نيز تقدير شدند.

داوران گروه «زندگي‌نامه دستاني»‌ سيزدهمين دوره انتخاب كتاب سال دفاع‌مقدس، هيچ كتابي را حائز رتبه‌هاي اول و دوم ندانستند و تنها كتاب‌هاي «به آن چشم‌ها نگاه كن» نوشته عزت‌الله الوندي و «روشن‌تر از خورشيد» اثر مهرداد رضايي‌فر را به عنوان رتبه‌هاي سوم و تقديري معرفي كردند.

بخش «جُنگ» ‌؛ فقط كتاب «اوخشامالار» نوشته عمار احمدي تقدير شد.

نمايشنامه‌هاي «ركاب» نوشته عزت‌الله مهرآوران، «شش خاطره و يك شكست» اثر غلامحسين دريانورد، «باد كه مي‌نويسد» از آرش عباسي و «خط سرخ» نوشته محمدرضا نعيمي، رتبه‌هاي اول، دوم، سوم و تقديري بخش «نمايشنامه» اين دوره از كتاب سال دفاع‌مقدس را از آن خود كردند.

مجموعه داستان‌هاي «تا راديو خبر داد» نوشته غلامرضا بكتاش»، «گل و باران و خورشيد» اثر مريم هاشم‌پور و «سايه مهربان» به قلم منيره هاشمي نيز به ترتيب، رتبه‌هاي اول تا سوم گروه شعر كودك و نوجوان را كسب كردند.

در گروه «داستان نوجوان»، كتاب‌هاي «شمشاد و آرزوي چهارم» ‌نوشته اكبر صحرايي، «دشتبان» اثر احمد دهقان و مجموعه 5 جلدي «تركش‌‌هاي ولگرد» نوشته داوود اميريانه حائز رتبه‌هاي اول تا سوم شدند.

همچنين در بخش «داستان كودك»، كتاب «بابا كي بزرگ مي‌شوم» از فاطمه فروتن اصفهاني و «ماجراهاي مبارزان» به قلم محمدعلي سپهر افغان، رتبه هاي سوم و تقديري را كسب كردند.

داوران گروه «ترجمه» نير دو عنوان كتاب «كويت در روزهاي اشغال» ترجمه محمدحسين زوار كعبه و «اشغال و مدال» ترجمه محمدنبي ابراهيمي مورد تقدير قرار گرفتند و «فاطمه شعبان برجكاني» از انتشارات دارالهادي، به پاس ترجمه 5 اثربه زبان عربي و همچنين كتاب‌هاي دفاع مقدس ترجمه شده به زبان‌هاي اردو و تركي تقدير شدند.

براساس نظر داوران ، گروه «نثر ادبي» سيزدهمين دوره كتاب سال دفاع‌مقدس، دو عنوان كتاب «نزديك‌تر از سايه» نوشته مريم زمانداران و «سروهاي حماسه» اثر عباس اسلامي‌پور، تقدير شدند.

«حبيب ايلون»، «كوروش پارسانژاد»، «حجت عزيزي» و «هاله دارابي» نيز به ترتيب، به خاطر طراحي جلد كتاب‌هاي «گفت‌وگوي ناتمام»، «زيتون سرخ»، «هفتاد و دو خورشيد» و «شمشاد وآرزوي چهارم»، رتبه‌هاي اول، دوم، سوم و تقديري را كسب كردند.

در بخش «تصويرسازي» كتاب‌ها هم «مليكا سعيدي»، «هدي حدادي» و «هاله دارابي» به پاس تصويرسازي كتاب‌هاي «عكس پشه‌اي»، «گنجشك سبز و آبي» و «آخرين عكس» حائز رتبه‌هاي اول تا سوم شدند و «مجيد زارع» به پاس طراحي جلدهاي مجموعه 10 جلدي «روايت» مورد تقدير قرار گرفت.

داوران گروه «زندگي‌نامه و وصيت‌نامه» نيز كتاب‌هاي «وصيت‌نامه شهدا» نوشته «مهدي عليايي»، «از خاك تا خدا» اثر حميد كارگر و «پرواز در قلاويزان» تاليف عيسي جمالي را به عنوان رتبه‌هاي اول تا سوم اين بخش معرفي كردند.

همچنين از سه عنوان كتاب «شقايق هاي صحرا» نوشته حسين ياقوتي، «يادمان باشد» به قلم مهدي شيرزادي و «به پاخاستگان» اثر احمد فخاري تقدير كردند.

بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع‌مقدس، علي رغم كسب امتياز نخست از لحاظ كمي و كيفي آثار در بخش ناشران برتر، به دليل برگزاري جشنواره كتاب سال دفاع‌مقدس و بنا به خواست مسوولان بنياد، از دور داوري كنار گذاشته شد و در بخش ناشران دولتي، نشر شاهد و انتشارات سوره‌مهر به ترتيب رتبه هاي اول و دوم را كسب كردند.

همچنين «قدرولايت»، «كتاب مسافر» و «صيام» رتبه هاي اول تا سوم بخش ناشران خصوصي را كسب كردند و انتشارات‌هاي زمزم هدايت و پيام آزادگان مشتركا مورد تقدير قرار گرفتند.




بررسي روند شکل گيري بسيج در "مکتب عشق"
نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی 1389
بازدید : 52
نویسنده : mahdipc
"مکتب عشق" عنوان ويژه برنامه اي است که در روز بسيج مستضعفين از شبکه جهاني صداي آشنا پخش خواهد شد.

به گزارش جام جم آنلاين به نق از روابط عمومي و امورمخاطبان شبکه جهاني صداي آشنا، "مکتب عشق" که متشکل از سه بخش است، در بخش اول، در گفت و گو با سرهنگ خيرا... بيات به بررسي روند شکل گيري بسيج بعد از پيروزي انقلاب و نقش بسيج در دفاع مقدس، بازسازي مسائل فرهنگي، تهديد نرم و ناتوي فرهنگي مي پردازد.

در بخش دوم، سرهنگ علي موسوي شاعر، اشعاري را در رابطه با بسيج و دهه ولايت خواهند خواند.

و در بخش سوم در گفت و گو با اصلاني مشاور بسيج خواهران سازمان بسيج مستضعقين، نقش بانوان در روند شکل گيري بسيج را تحليل خواهد کرد.
بيژن اصغري سردبير و تهيه کننده، و تيمور کوشکي گوينده، در اين ويژه برنامه با شما همراه خواهند بود.

"مکتب عشق" را روز جمعه پنجم آذر ساعت 11:30 به وقت تهران برابر با ساعت 08:00 به وقت گرينويچ از کانال اروپاي شبکه جهاني صداي آشنا بشنويد.

نشاني وب سايت شبکه جهاني صداي آشنا  www.sedayeashna.ir

شماره تماس روابط عمومي 22164131 ، 22652327




كشف 100 حلقه فيلم مستند از دوران دفاع مقدس
نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی 1389
بازدید : 57
نویسنده : mahdipc
«مردان هور» نام يكي از بزرگ‌ترين مجموعه‌هاي مستند جنگي در سال‌هاي اخير تلويزيون است كه با موضوع معرفي شهداي 8 سال دفاع مقدس، مدتي پيش جلوي دوربين رفته است.اين مستند تلويزيوني در 26 قسمت 30 دقيقه‌اي توسط فرهاد مختاري كارگرداني مي‌شود.

 وي با توضيح اين كه در ساخت مستند مردان هور از 10 هزار حلقه فيلم آرشيوي استفاده شده است به «جام‌جم» گفت: در جريان جستجو براي جمع‌آوري اطلاعات از شهدا، 100 حلقه فيلم مفقودي باارزش به دست آمد كه اين امر باعث خوشحالي بسياري از خانواده‌هاي معزز شهدا شد.

وي افزود: با همكاري رزمندگان دوران 8 سال دفاع مقدس، گروهي براي تشخيص دقيق اسناد به دست آمده تشكيل شده تا همه قطعات فيلم‌ها، عكس‌ها و محتواي آن همچون نام عمليات و نام رزمندگاني كه شهيد شده‌اند، مورد بررسي قرار گيرد.

مختاري با بيان اين كه جذابيت‌هاي لازم درباره نحوه توليد اين مستند مورد بررسي قرار گرفته است، گفت: در هر قسمت همرزمان شهدا در منطقه عملياتي حضور دارند و براي باورپذيري مخاطبان بخصوص جوانان، نحوه شهادت شهداي 8 سال دفاع مقدس را روايت مي‌كنند.

وي تصريح كرد: در اين مستند بخشي از زندگي شهداي خاص استان قزوين همچون ابوترابي، رجايي، بابايي، لشگري، حسن‌پور و بلنديان به تصوير كشيده خواهد شد.

مختاري با اشاره به اين كه مستند مردان هور در صداوسيماي مركز قزوين آماده مي‌شود، افزود: به دليل محتوا، كيفيت و نحوه به شهادت رسيدن سرداران 8 سال دفاع مقدس، مستند مردان هور از يكي از شبكه‌هاي سراسري سيما نيز پخش خواهد شد.

وي با بيان اين كه اطلاع‌رساني كافي از سوي صداوسيماي مركز قزوين درباره توليد اين مستند صورت گرفته است، گفت: با توجه به استقبال گسترده مردم و نهادهاي مختلف، همكاري لازم از سوي مردم استان قزوين صورت گرفت و سندها، فيلم‌ها و عكس‌هاي متعددي كه حتي برخي از آنها مفقود شده بود براي توليد اين مستند فاخر به دستمان رسيد.

سيدسعيد سيدزاده، تهيه‌كننده اين مستند نيز با بيان اين‌كه ضبط تلويزيوني اين مستند از اوايل مرداد امسال آغاز شده، گفت: تصويربرداري اين مستند در حال حاضر در ارتفاعات كردستان ادامه دارد.

وي با توضيح اين‌كه مستند تلويزيوني مردان هور دايره‌المعارف 8 سال دفاع مقدس استان قزوين محسوب مي‌شود، افزود: مناطق عملياتي خوزستان، كرمانشاه، ايلام، آذربايجان شرقي، كردستان و قزوين مكان‌هايي هستند كه قرار است مستند تلويزيوني مردان هور در آنجا ضبط شود.

سيدزاده تصريح كرد: براي تهيه و توليد اين مستند يك گروه تحقيق 800 نفره با همكاري بسيجيان استان قزوين در مدت زمان يك سال و نيم اسناد و پژوهش‌هاي لازم را در اين‌باره جمع‌آوري كرده‌اند كه با توجه به حجم و كيفيت اين مستند تلويزيوني، بخش‌هايي از تحقيقات مورد اشاره همچنان ادامه دارد.

مستند مردان هور با تصويربرداري محمد رحيمي، صدابرداري جميل نصيري و برنامه‌ريزي عبدالعزيز اسلامي تا پايان سال 1390 آماده پخش خواهد شد.




زندگينامه شهيد کشوري رمان شد
نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی 1389
بازدید : 57
نویسنده : mahdipc
30 سال از عروج شهيد احمد کشوري، ققنوس آسمان ايران و هوانيروز قهرمان ديار قهرمان پرور مازندران مي گذرد و خاطرات اين خلبان غيور همواره در ياد عاشقان باقي و ساري است.

به گزارش مهر از ساري، احمد کشوري در تيرماه سال 1332 هجري شمسي در خانواده اي متوسط در شمال کشور به دنيا آمد.

در دوران تحصيلات متوسطه‌اش به لحاظ زمينه‌هايي که داشت با مسائل سياسي و مذهبي آشنا شد وي پس از طي تحصيلات مقدماتي و متوسطه در سال 1351 وارد نيروي هوايي ارتش شد.

کشوري همزمان با تحصيل علوم در نيروي هوايي، به معنويت نيز توجه خاص داشت و همواره با ترويج روحيه انقلابي و مجاهدت تلاش مي کرد در جهت آرمانهاي مذهبي خود گام بردارد.

او در دوران قبل از انقلاب اسلامي بسياري از شب ها را با چاپ اعلاميه هاي امام خميني( ره ) به صبح رساند.

وي در طول مدت فعاليت خود در نيروي هوايي ارتش با توجه به جو خاص نيروي هوايي در آن زمان اقدامات بسيار زيادي با برخي از دوستان خود ازجمله شهيد شيرودي در راستاي اشاعه روحيه انقلابي و جهادي در بين کارکنان اين نيرو داشت.

در دوران نخست وزيري بختيار وي با چند تن از دوستان خود طرح کودتايي را تنظيم کردند و آن را نزد آيت الله پسنديده  برادر امام(ره) برد اما اين طرح هنوز به انجام نرسيده بود که انقلاب مردم در بهمن 1357 به پيروزي رسيد.

او پس از انقلاب اسلامي و وقوع جنگ تحميلي خود را وقف جبهه هاي نبرد عليه رژيم بعثي و متجاوزان کرد و در بسياري از عمليات هاي مهم شرکت جست.

شهيدان کشوري و شيرودي

در دوران باشکوه دفاع جانانه اين ملت قهرمان با وجود همه کمک هاي قدرت هاي استکباري به رژيم بعث عراق وي به کمک رزمندگان اسلام اعم از ارتش جان برکف، سپاه دلير و بسيج قهرمان توانستند با سرافرازي از تماميت ارضي کشور دفاع کنند. و توانستند صفحه روشني از عشق و وفاداري نيروهاي مسلح به مردم و دين و امام خود برجاي بگذارند.

از همان روزها که مجله هاى مبتذل مد را با پول توجيبى ماهيانه اش مى خريد و در باغچه خانه به آتش مى کشيد؛ از همان روز ها که صندوق جمع آورى کمک براى فقرا تهيه مى کرد و خودش بيشترين سهم صندوق را مى پرداخت و مى گفت: مسلمان نبايد فقط به فکر خودش باشد و از همان روز ها که به عنوان نخستين داوطلب مأموريت هوايى در غائله کردستان، دستش را بالا کرد و به عمليات رفت، همه بايد مى دانستند که بال پرواز گشوده است و هر لحظه ممکن است آسمانى شود.

در جبهه هر بار که از مريم سه ساله و على سه ماهه اش صحبت مى شد، مى گفت: آنها را به اندازه اى دوست دارم که جاى خدا را در دلم، تنگ نکنند.

احمد فرماندهى تيم آتش هوا نيروز دراستان ايلام را به عهده داشت و بارها در هواى ابرى و بارانى پرواز کرد و عاقبت در پانزدهم آذر ???? در تنگه بنيا ميمک ايلام هدف موشک هواپيماى دشمن قرار گرفت.

دوست و همرزم او خلبان حميدرضا آبى درباره او مى گويد: " من با احمد، همدوره و هم پرواز بودم. از سال ???? در مرکز پياده شيراز، دوره هاى مقدماتى و عالى را طى مى کرديم و در همان روزها که در خدمت ايشان بودم، مسائل عقيدتى را رعايت مى کرد. از نماز و روزه و فلسفه دين، خيلى حرف مى زديم."

آبى مى گويد: "دوره هلي کوپتر کبرا را سپرى کرده بوديم و گروه رزمى هوانيروز کرمانشاه، نخستين گروه رزمى بود که در هوانيروز، تأسيس شد."

وي مي افزايد"خلبان هايى که آموزش پروازى آن دوره را ديدند، گريد پروازى (گواهينامه خلبانى) گرفتند و پس از آن، براى انتقال به کرمانشاه، نام نويسي شد."

خلبان آبي خاطرنشان مي کند:" ما با تعدادى از بچه هاى علاقه مند به خدمت در گروه رزمى، اسفند ?? به کرمانشاه منتقل شديم و هنوز پايگاه کرمانشاه، خاکى بود و آمادگى استقرار هليکوپترها را نداشت. از اصفهان با تعدادى هليکوپتر به سمت کرمانشاه پرواز کرديم و بايد در آن پايگاه، مستقر مى شديم، در حالى که هنوز يگان ها جا نيفتاده بودند. احمد خيلى دوست داشت يگانها سريع ترجا بيفتند و خودى نشان بدهند و مدام فعاليت مى کرد."

وي ادامه مي دهد: "قبل از انقلاب احمد (کشوري) در کرمانشاه بود و با دسته هاى مردم، راهپيمايى مى کرد. به خلبانان ديگر مى گفت: از پايگاه بياييد بيرون با مردم همصدا شويد تا دردشان را بفهميد. ببينيد چه مى خواهند. تعدادى از خلبانها، تحت تأثير او در تظاهرات، شرکت مى کردند. با پيروزى انقلاب اسلامى، درگيرى در کردستان شروع شد..."

خلبان، آبى، زيباترين خاطره اى را که هر روز او را به ياد شهيد احمد کشورى مى اندازد، از روز هاى اول پروازش به خاطر دارد: "اوايل ، تخصص من هليکوپتر جت رنجر (پرنده شناسايى) بود. در منطقه براى شناسايى همراه هم پرواز مى رفتيم. سال ?? هنوز جنگ به اوج خودش نرسيده بود.احمد به من گفت: تو نبايد خلبان جت رنجر باشى. بايد با هليکوپتر کبرا پرواز کنى."

او اصرار مى کرد و من مى گفتم: چه فرقى مى کند؟! مى گفت: "تو ساخته شده اى براى پرواز با کبرا، بايد با هليکوپتر شکارى پرواز کنى. همين تشويق ها و اصرارها باعث شد که خلبان شکارى بشوم و حالا هر وقت براى پرواز با هليکوپتر کبرا توى کابين مى نشينم، ياد احمد مى افتم. دلم براى دوباره ديدن او پر مى کشد و مى گويد: يادت بخير، تو باعث شدى من خلبان کبرا شوم."

شهيد شيرودي: کشوري شجاعانه دشمن بعثي را زبون کرد

شهيد علي اکبرقربان شيرودي، همرزم شهيد کشوري در مورد او گفته است: احمد، استاد من بود. زماني که صدام امريکايي به ايران يورش آورد، احمد در انتظار آخرين عمل جراحي براي بيرون آوردن ترکش از سينه اش بود. اما روز بعد از شنيدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند بماند و پس از اتمام جراحي برود. اما او جواب داده بود:وقتي که اسلام در خطر است، من اين سينه را نمي خواهم.
او با جسمي مجروح به جبهه رفت و شجاعانه با دشمن بعثي آن گونه جنگيد که بيابان هاي غرب کشور را به گورستاني از تانک ها و نفرات دشمن تبديل کرد. کشوري شجاعانه به استقبال خطر مي رفت، مأموريت هاي سخت و خطرناک را از همه زودتر و از همه بيشتر انجام مي داد، شب ها دير مي خوابيد و صبح ها خيلي زود بيدار مي شد و نيمه شب ها نماز شب مي خواند.
 
شهيد تيمسار فلاحي: احمد فرشته اي بود در قالب انسان
 
تيمسار فلاحي نيز در وصف شهيد کشوري گفت: کشوري کار و فعاليت را عبادت مي دانست. تمام فکرش انجام وظيفه بود. کشوري همواره براي وحدت و انسجام دو قشر ارتشي و پاسدار، مي کوشيد، چنان که مسئولان، هماهنگي و حفظ غرب کشور را مرهون تلاش او مي دانستند.
 
مادر شهيد کشوري خواستار ايجاد شهرستان سيمرغ شد

مادر سرلشگر خلبان احمد کشوري خواستار ارتقاء و تغيير نام بخش کياکلا به شهرستان سيمرغ شد.

 فاطمه سيلاخوري گه اين درخواست را 16 بهمن ماه 88 از مسئولان استان خواست و هنوز عملي نشده نيز خواستار اجراي درخواست مسئولان شهرستان شد و اظهار داشت: کياکلا به واسطه قرار داشتن بين چند شهرستان محروم مانده است.

وي ضمن اعلام موافقت با تغيير نام کياکلا و ارتقا به شهرستان گفت: سيمرغ رمز عمليات شهيد احمد کشوري بود و مسئولان منطقه به اين دليل اين نام را انتخاب کردند.
مادر شهيدان کشوري تصريح کرد: در سه سال اخير حمايتهاي خوبي از اين بخش شده اما در مجموع در سالهاي گذشته به بخش کياکلا از سوي مسئولان بي مهري صورت گرفته بنابراين خواستار توجه بيشتر مسئولان استان به اين بخش هستيم.
 
زندگينامه شهيد کشوري رمان شد

حسن احمدي زندگينامه شهيد احمد کشوري را در قالب رماني براي نوجوانان نوشت.

در اين کتاب داستان شخصي روايت مي‌شود که مدتها پس از اينکه همه گمان مي‌کنند شهيد شده باز مي‌گردد و با خواهرزاده ‌هايش يک بازي را شروع مي کند. وي در اين بازي آنها را به زمان جنگ تحميلي مي‌کشاند.

شهيد احمد کشوري از قهرمانان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران در تيرماه 1332 در شهرستان کياکلاي استان مازندران به دنيا آمد. در سال 1351 وارد هوانيروز شد و دوره‌هاي خلباني هلي‌کوپتر را با موفقيت به پايان رساند.
 
کشوري 18 آذر ماه 1359 در حالي که از مأموريتي بسيار دشوار پيروز باز مي‌گشت، در منطقه ميمک هدف حمله ارتش متجاوز صدام قرار گرفت و به شهادت رسيد.
 
سي امين سالگرد شهيد هوانيروز ارتش جمهوري اسلامي ايران، عصر پنج شنبه 18 آذرماه در زادگاه شهيد کشوري در کياکلا برگزار مي شود.




مادر شهيدي كه بازيگر شد
نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی 1389
بازدید : 49
نویسنده : mahdipc
وقتي از گوشه و كنار باخبر شديم كه بازيگر نقش "خاله قزي " در سريال پرطرفدار "خوش نشين‌ها " مادر شهيد است، به فكر افتاديم كه براي مصاحبه برويم سر وقتش. بچه‌هاي حماسه و مقاومت چون سر و كاري با هنرپيشه جماعت ندارند، دسترسي‎شان هم به آنها سخت است.

به رفيقي قديمي تلفن زدم كه اصلا ربطي به سينما و تلويزيون نداشت اما خيلي تيز بود. گفت برايت پيدايش مي كنم اما در عوض بايد نوار صوتي پيام امام خميني را كه داشتي به من هم بدهي. گفتم شما ما را راه بينداز، بنده تقديم مي كنم. به 12 ساعت نكشيد كه زنگ زد و گفت: يادداشت كن . . . از اينجا به بعد ترس داشتيم كه اين بنده خدا يا جواب درستي به ما ندهد ، يا اصلا قضيه شهيد شدن پسرش درست نباشد. راستش خيلي با عزت و احترام هم برخورد كردند و وقتي فهميدند كار ما به شهيدشان مربوط است ، بيشتر هم تحويلمان گرفتند.

شب جمعه ، سوم محرم مطابق قرار قبلي به منزل خانم سعيدي ، واقع در يكي از محلات جنوب شهر تهران رفتيم. خانم سعيدي ، همان خاله قزي بود كه در فيلم ها مي ديديم. او اصلا بازي نمي كرد بلكه خود خودش بود. انرژي خارق العاده اين زن 76 ساله انسان را به حيرت مي انداخت. باقي آنچه را ما شاهد بوديم ، شما نيز با خواندن اين گفت‎وگو خواهيد دانست. سعي زيادي كرده ايم كه ادبيات و گويش ايشان را به هم نزنيم اما بعضي مواقع به دليل تفاوت هاي فراوان گويش تركي و فارسي ، مجبور بوديم دست به ويرايش بزنيم كه البته چشمگير نيست.

صحبت را با معرفي خودتان آغاز كنيد.

خانم سعيدي: "حليمه سعيدي " مادر شهيد "رضا لشكري " هستم. تاريخ تولدم را هم به شما نمي گم اگر هم اصرار كنيد دروغ مي‌گويم. (باخنده). سال 1313در شهر "ضياءآباد " قزوين به دنيا آمدم. اين شهر 9 فرسخ بعد از شهر "قزوين " كنار تاكستان قرار گرفته .پدرم "حاج فتح‌الله " كشاورز بود و گندم مي‌كاشت و باغ انگور و گوسفند هم داشتيم. پدرم خيلي كار داشت و براي اين كه بتواند به همه كارهايش رسيدگي كند كارگر مي‌گرفت. مادرم اسمش "طاووس " بود، پدرم سواد قرآني داشت اما مادرم سواد نداشت . خودم هم 6 كلاس اكابر رفتم.(با خنده) شش سال را تو بيست سال تمام كردم، يك سال مي رفتم، ده سال نمي رفتم.

از خانواده‎تان بيشتر بگوييد!

خانم سعيدي: مادرم 7 پسر و 7 دختر به دنيا آورد اما پسرها همه‌شان در همان كودكي نظر خوردند و مردند . از 7 دختر هم فقط 5 نفر زنده ماندند. من خودم هم 7 پسر و 2 دختر به دنيا آوردم كه الان فقط دو پسر و يك دختر دارم. تا مي گفتند چقدر پسرت قشنگ است به دكتر نمي رسيد و مي‌مرد. مثلا يكي از آنها را كه اسمش "حسن " بود تا دو سال و نيمش شد، مردم گفتند: چقدر قشنگ است. بچه نظر خورد، غروب مريض شد و تا صبح مرد.

حمله روس ها در 1320 يادتان هست؟

خانم سعيدي: دوران "رضا قلدر " وقتي روس‌ها به ايران حمله كردند من بچه بودم و عقلم نمي رسيد اما مادرم برايم تعريف مي كرد كه آنها چادر و چارقد را از سر زن‌ها مي كشيدند.

از ازدواجتان بگوييد.

خانم سعيدي:خواهر حاج آقا آمد خواستگاري و خواهر بزرگ من هم قبول كرد . قديم ها كه با هم حرف نمي زدند. يك هفته قبل از عروسي عقد بود و بعد هم ازدواج مي كرديم.

چند سالتان بود كه ازدواج كرديد؟

خانم سعيدي: 18 سالم بود

در آن زمان اين سن براي ازدواج دخترها دير نبود؟

خانم سعيدي:چرا بابا ! (با جديت) من ترشيده بودم! خواهرم خواستگار ها را رد مي كرد.

مزاح مي كنيد؟

خانم سعيدي: نه بابا ! يك خواهر من 9 سالش بود كه ازدواج كرد و يك خواهرم هم 12 سالش. من آخري بودم . توي يك ماه كلي خواستگار داشتم اما خواهر بزرگم نمي گذاشت ازدواج كنم و هركدام را به نوعي رد مي كرد.من آن موقع كه نفهميدم، بعدا متوجه شدم كه خواهرم كلي خواستگار را جواب كرده. البته من هم 18 ساله نبودم. قديم ها شناسنامه پسر را 2 سال ديرتر مي گرفتند كه ديرتر برود سربازي و دخترها را هم دو سال زودتر مي گرفتند تا زودتر بتوانند عقدش كند .يعني من 16 ساله بودم كه ازدواج كردم.

باعث آشنايي و ازدواجتان چي بود؟ قبلا حاجي را ديده بوديد؟

خانم سعيدي: حاجي را هم قبل از ازدواج اصلا نديده بودم چون زياد از خانه بيرون نمي رفتم، وقتي هم مي رفتم با آقام مي رفتم . حاجي هم تهران كار مي كرد.

حاج عباس لشكري: من ايشان را ديده بودم و كاملا مي شناختم. با هم همسايه بوديم. آن موقع براي كارم مي آمدم تهران و برمي‌گشتم و گاهي مي ديدمش. اصلا خودم رفتم به خواهرم پيشنهاد دادم كه برويم خواستگاري ايشان. آن موقع پدرم مرحوم شده بود و من با خواهرم زندگي مي كردم.

مهريه‌تان چقدر است؟

خانم سعيدي: 700 تومان گفتيم ، اما چونه زدند كردند 400 تومان. شيربها را هم ندادند.

از فرزندانتان بگوييد!

خانم سعيدي: فرزند اولمان سال 1335 به دنيا آمد. اسمش حسن بود كه در 2 سالگي فوت كرد. بعد ناصر به دنيا آمد كه او هم در ?ماهگي فوت كرد . بعد علي به دنيا آمد كه او هم در چند ماهگي مرد. يك بچه ديگر هم به دنيا آمد كه اين يكي به اسم گذاشتن هم نرسيد. بعدش جواد آقا به دنيا آمد. اسم بچه ها را خودم مي گذاشتم. اسم ناصر را كه گذاشتم ننه ام گفت: چرا گذاشتي ناصر؟ اسم برادرم بود. اسم حسن را هم كه گذاشتم ، زن عمويم گفت: اسم بچه هاي من را چرا گذاشتي ؟ وقتي هم آن دو تا مردند به دلم بد آمد. تا اين كه يكي از همسايه هايمان گفت اين‎دفعه كه زاييدي اسم پسرهاي من را بذار و اين طوري شد كه اسم پسرهايم را گذاشتم جواد و جلال و رضا . اسم رضا را هم عمه اش گذاشت. يك دختر هم داريم به نام زهرا.

چه زماني آمديد به تهران؟

حاج عباس لشكري: سال 1338بود.

خانم سعيدي: حاجي در تهران كار مي كرد و من از اين كه بچه هايم پشت سر هم مي مردند ناراحت بودم. برايش پيغام دادم: يا بيا من را ببر آنجا يا خودت بيا اينجا بمان، يا طلاقم بده!

حاج عباس لشكري: من در تهران كارگري مي كردم. كارهاي مختلف . . . مدتي در خياطي بود و مدتي در شهرداري آسفالت مي ريختم و از اين جور كارها. چند وقت به چند وقت هم مي رفتم به ضياءآباد.

خانم سعيدي: آن زمان كه آرد آماده نبود. بايد گندم را براي آسياب مي برديم و اين كار از عهده من برنمي‎آمد. برادر هم نداشتم و پدر هم خيلي كار داشت و دايي حاجي هم وقتي ازش كمك مي خواستم نمي آمد . من خيلي معذب بودم. به خاطر همين حاجي را مجبور كردم من را هم ببرد تهران.

حاج عباس لشكري: وقتي خانواده هم آمدند تهران ، درسلسبيل يك اتاق 3 در 4 اجاره كرديم با ماهي 25 تومان. يك همشهري آنجا داشتم و به خاطر همين آمديم سلسبيل. جواد در ضياء آباد به دنيا آمد.

خانم سعيدي: جواد را كه باردار بودم آمديم تهران و اينجا به دنيا آمد. رضا را هم باردار بودم كه رفتيم ضياءآباد و آنجا به دنيا آمد.

پس اين بچه‎ها قوي بودند كه زنده ماندند؟

خانم سعيدي: همه بچه هايم قوي بودند. خودم قوي بودم براي همين بچه‌هايم هم به خصوص رضا موقع به دنيا آمدن بنيه خوبي داشتند. اما آن بچه ها را نظر زدند كه مردند.

بچه را فرستاديد مدرسه؟

خانم سعيدي: همه بچه‌هايم را فرستادم مدرسه. در همان مدرسه هم بود كه معلم‌هايشان آنها را راهنمايي مي‌كردند كه در انقلاب شركت كنند و بعد هم راهي جبهه شوند. همين پسرم جلال 5 سال جبهه بود.

رضا فعاليت هاي انقلابي هم داشت؟

حاج عباس لشكري: رضا سال 1346 به دنيا آمد به همين دليل در دوران انقلاب 11 ساله بود و نمي توانست در مبارزات شركت كند. وقتي جنگ شروع شد چون سنش براي جبهه رفتن هم كم بود شناسنامه‌اش را دست‎كاري كرد.

خود شما در تظاهرات شركت نمي‎كرديد؟

خانم سعيدي: به محض اعلام مسجد محلمان، "عليِ‏بن ابي‌طالب(ع) " براي رفتن به تظاهرات آماده مي‌شدم و تنهايي در تمام تظاهرات قبل از انقلاب شركت مي‌كردم و يكي را رد نمي‌دادم، گاهي بچه‌هايم را هم همراهم مي بردم اما حاجي چون سركار مي‌رفت نمي‌توانست هميشه در راهپيمايي‌ها شركت كند. با رفتن ما هم مخالفتي نداشت.

حاج عباس لشكري: يك بار در يكي از تظاهرات‌هاي نزديك دانشگاه تهران شركت كردم اما وقتي ديدم گاردي‌ها با تفنگ مردم را مي‌زنند، از كوچه‌ پس‎كوچه‌ها فرار كردم و رفتم خانه.

خانم سعيدي: من كشته شدن كسي را نديدم. موقع انقلاب، در محلمان هم كسي شهيد نشد.

زمان انقلاب در همين خزانه زندگي مي كرديد؟

خانم سعيدي: بله. ما 40 يا 45 سال است كه همين جا هستيم.

آمدن امام را يادتان هست؟ 12 بهمن 57؟

خانم سعيدي: بعله. وقتي امام آمد ، از فرودگاه پياده رفتم تا بهشت زهرا. وقتي هم كه امام به رحمت خدا رفت ، من رفتم خانه امام در جماران و از آنجا تا مصلي پياده رفتم.

حاج عباس لشكري: امام كه آمد من هم به بهشت زهرا رفتم اما امام را آنجا نديدم. داشتم برمي گشتم كه در راه ايشان را ديدم كه مي رفت به سمت بهشت زهرا.

بچه‎هايتان شر و شور بودند؟

خانم سعيدي: نه! من اصلا بچه شر نداشتم. چون كارم زياد بود و دائم در خانه بودم هواي بچه‌هايم را هم داشتم كه شر نشوند. اما مدرسه و تظاهرات و بعد هم جبهه را مي‌گذاشتم بروند اما براي بازي اجازه نداشتند بروند بيرون. بچه‌هاي كوچه كه مي آمدند دنبالشان مي‌گفتم پسرها كار دارند. آن موقع خانه مان دو تا اتاق داشت كه يكي از آن را مستأجر مي نشست. در يك اتاق يك گوشه چراغ بود گوشه ديگر خياطي مي‌كردم كنار من بچه ها هم درس مي‌خواندند. من خيلي كار مي كردم. خودم خياط بودم، آمپول‎زن بودم، آرايشگر بودم. ناف بچه را مي‌انداختم، قابله بودم، نظر مي‌گرفتم، گوش سوراخ مي‌كردم، باد كمر مي‌كشيدم، خلاصه خيلي كار مي‌كردم. بافتني هم مي‌كردم.

اينها را مثل فيلم هايي كه بازي كرده ايد شوخي مي‌كنيد يا همه اين كارها را مي‌كرديد؟

خانم سعيدي: شوخي چيه آقا؟! من همه لباس‌هايم را خودم مي‌دوختم. بافتني هم مي‌بافتم. سلماني هم بودم.حتي چند تا عروس هم آرايش كردم. من 700 تا بچه را به دنيا آوردم.

اين‎قدر دقيق حسابش را داريد؟

خانم سعيدي: بله! شمرده ام همه را. آن زمان مردم نمي‌رفتند دكتر. نصف شب يك مرد و يك زن مي‌آمدند دنبالم و مي بردنم بالاي سر زائو. بچه هايي كه من به دنيا آورده ام الآن هم سن شما و اين پسرهاي خودم هستند. 3 تا از نوه‌هاي خودم را هم خودم آوردم به دنيا. طراحي اين خانه را هم خودم كردم كه الآن سه اتاقه شده است.

خانه مال خودتان است؟

خانم سعيدي: بله. طبقه پايين هم دخترمان زندگي مي‌كند.

بچه ها بعد از انقلاب جذب كميته و سپاه نشدند؟

خانم سعيدي: بچه ها در بسيج بودند و من خودم هم الآن بسيجي هستم. اول انقلاب هم در مسجد جامع علي آباد بسيجي بودم.

از كي اينجا كه الآن مي نشينيد ساكن شديد؟ انقلاب شده بود؟

خانم سعيدي: نه بابا. وقتي ما آمديم اين محل، آب نبود. يك منبع بود كه الآن هم هست توي خزانه كه الكي گفتند آن آب منطقه شما است ولي نبود و زمين را فروختند. آن زمان آقاي باقري كه خدا شهيدش را بيامرزد پيش‎نماز مسجد بود، گفت هركسي ظرفي بردارد و برويم سازمان آب. همه رفتيم آنجا و گفتيم ما تشنه هستيم و مجبور شدند آب بياورند به آين منطقه. اين مربوط به قبل انقلاب است. آن موقع زمين ها همه خاكي بود. تا اينجا (اشاره به زانويش مي كند) توي خاك راه مي رفتيم. آقاجان! سلسبيل زمين متري 15 تومان بود كه فروختيم و اينجا را متري 27 تومان خريديم. زمين‌هاي اينجا مال مادر شاه بود كه مي‌فروخت.

زمانش يادتان نيست؟

خانم سعيدي: يادم نيست چه سالي اينجا را خريديم. من يادم نمي ماند از بس كار دارم. خيلي كار مي‌كردم. اصلا يك بلاي ناگهاني بودم. كاري نيست كه نكنم. پشت بام بنايي داشتيم كه خودم انجام دادم، مي برم نشانت مي دهم. يك پيراهن بافته ام كه وقتي مي‌پوشم همه فكر مي‌كنند ماشيني بافته شده و باور نمي‌كنند كار خودم هست.

اولين پسرتان كي به جبهه رفت؟

خانم سعيدي: همين پسر (اشاره مي كند به جواد لشكري) چند ماه بعد از انقلاب رفت كردستان براي سربازي. خبر آوردند جواد شهيد شده. حاجي را فرستادم پي او كه خيالم راحت شد.

كردستان آن روز ها شلوغ و ترسناك بود.

خانم سعيدي: بعله آقا! بكش بكش بود. همين پسرم تعريف مي كرد آن زمان كردها از پر شلوارشان قمه هاي به اين بزرگي درمي‎آوردند و گردن مي زدند.

پس پسر اولتان سربازي‎اش را كردستان گذراند. بقيه پسر ها كي رفتند جبهه؟

خانم سعيدي: جلال هم بعدش رفت جبهه. رضاي خدابيامرز هم 18 ساله بود كه جلال او را هم آنتيريك كرد و برد جبهه.

جلوي جلال را نمي‎گرفتيد نرود جبهه؟

خانم سعيدي: نه! اگر راه مي‌دادند، من خودم هم مي رفتم. آقا گوش بده! اگر زينب(س) نبود كربلا نبود. اگر شهدا نبود ايران نبود. هركس قدر شهدا را نداند خدا نابودش مي‌كند. اين حرف من است؛ خيالت راحت باشد.

شايد چون به شهيد شدنشان فكر نمي كرديد مانعشان نمي شديد. شما كه نمي‌دانستيد ممكن است شهيد ‌شوند؟

خانم سعيدي: نمي‌دانستم؟! هرروز شهيد مي آوردند به محل. توي اين بهشت زهرا به جاي آب، خون مي رفت. چرا نمي‌دانستم؟! مگر من مثل شما بي‎خيال بودم آقا! (لبخند مي زند).

حاج عباس لشكري: جنوب شهر خيلي شهيد داده. همين يك ذره كوچه ما 7-8 شهيد داده.

پس هيچ‎وقت با رفتن رضا و جلال به جبهه مخالفت نكرديد؟

خانم سعيدي: نه. فقط يك مرتبه ما اسم نوشته بوديم براي مكه ، كاغذ آمد كه نوبتتان شده. آن وقت ها 4 ماه قبل از سفر به يک كاغذ مي‌دادند تا خودمان را آماده كنيم و بقيه پول را بدهيم. تازه جواد را زن داده بوديم و خانمش با ما زندگي مي‎كرد، دخترم هم فقط 12 سالش بود. آمدم خانه ديدم رضا كنار راديو دراز كشيده و دستش را زده زير سرش و نوار شهيد صدوقي را گوش مي‌دهد. گفتم: رضا! ببين برگه آمده ما برويم مكه. مادر! تو اين چند وقت نرو جبهه ، قول مي‌دهم بعدش جلوي رفتنت را نگيرم. الآن جواد مي‌رود سر كار و زنش تنهاست . تو خانه. او غريب است اگر خريدي داشت برايش انجام بده و حواست به خواهرت هم باشد. اما رضا گفت: مامان، بذار من برم جبهه شهيد بشم و برگردم. گفتم: يعني چه؟! تو شهيد شوي كه ديگر مردي نمي‌ماند! من كه از حج برگشتم برو. در همين صحبت ها بوديم كه جلال از جبهه آمد و گفت: رضا! چه نشستي كه امام تنهاست. رضا پريد و رفت. قرار بود فردا برود دنبال اعزامش كه همان روز رفت. يك هفته بعد هم شهيد شد. چله‎اش را گرفتيم و رفتيم مكه .

جلال را چه‎كسي فرستاد جبهه؟

*خانم سعيدي: هر سه پسرهايم را معلم‌هايشان آنتيريك مي‌كردند بروند. مثل شماها نبودند كه بچه شر باشند. شما الآن آمديد چند سؤال بپرسيد و برويد اما چه مي‌دانيد مردم با چه بدبختي و سختي اين انقلاب را نگه داشتند. پدر مردم درآمده. توپ و تفنگ بود. ما هميشه اينجا لرز داشتيم.

جلال لشكري: البته منظور حاج خانم از توپ و تفنگ، ايام موشكباران تهران است.

راست است كه شما برادرتان را آنتريك كرديد برود جبهه؟

جلال لشكري: (با خنده) اي‌طور مي‌گن. قبل از شهادت رضا برادر خانم من «جعفر نگاهي» هم شهيد شده بود. يكي از دوستانم به همين خاطر به شوخي به من مي‌گفت: اي ناقلا! داري يكي يكي وراث‎ها را كم مي‌كني.

از برادر خانمتان چيزي يادتان هست؟

جلال لشكري: برادر خانم من طبقه بالاي منزل پدرش بود و تك‎پسر هم بود. وقتي پدر و مادرش مي‌گفتند: ما به‎جز تو ديگر پسر نداريم، مي‌گفت: من طبقه بالا چيزهايي ديدم كه عمراً نمي‌توانم بمانم. در واقع مكاشفه داشت با آن عالم. رضا چند ماه بعداز جعفر شهيد شد.

چه سالي بود اين سفر حج؟

خانم سعيدي: يادم نيست.

حاج عباس لشكري: سال 63 بود.

خانم سعيدي: موقع رفتن به حج رفتم به مادرم كه شهرستان بود گفتم: مي‎آيي پيش بچه‎هايم بماني؟ گفت: كار دارم . به مادرشوهرم هم گفتم، قبول نكرد. من هم ديدم اين طوري است به رضا التماس مي‌كردم بماند.‌ گفتم: ما ديگر كسي را نداريم. جلال كه اسير جبهه بود و جواد هم سركار مي‌رفت .كسي نبود بماند به خاطر خواهرش. به رضا خدابيامرز مي‌گفتم: تو اين دفعه نرو، به ارواح آقام ديگر جلوي رفتنت را نمي‌گيرم.

جلال لشكري: اين را كه حاج خانم گفت ، من ياد يك خاطره اي افتادم. زمان جنگ من در قسمت تعاون لشگر سيد الشهدا(ع) بودم. همه مي‌گفتند: تو كه توي تعاون هستي، يخچال و تلويزيون براي خودتان بياور.عموما نمي‌دانستند تعاون مربوط مي‌شود به شهدا . يك روز پدر شهيدي آمده بود خط مقدم جبهه، بالاي سرجنازه پسرش و مي‌گفت ديدي گفتم: بروي جبهه اينجوري مي‌شي؟ با شهيدش توبيخي صحبت مي‌كرد. يك‎دفعه يكي از دوستانم بابت دلگرمي دادن گفت: حاج آقا! برو خدا را شكر كن. اينجا جوان هايي هستند كه تكه تكه مي شوند مثل گوشت چرخ كرده. بچه شما كه سالم است (منظورش اين بود كه مثل بعضي‌هاي لهيده شهيد نشده) پدر با تندي گفت: چي چيش سالمه؟! فقط حرف نمي‌زنه!

خانم سعيدي: آخرش هم كسي براي مكه ما پيش عروس و بچه ها نماند. در مكه وقتي مي‌گفتم چهلم بچه‌ام را گرفتم و آمدم، زنها مي‌گفتند: واه! شما را چه زود آوردند؟ فكر مي‌كردند چون ما خانواده شهيد هستيم آمديم مكه. گفتم: بابا من خودم اسم نوشته بودم و اسمم درآمده. با پول خودم آمدم.

نحوه شهادت رضا چه‏طور بود؟

جلال لشكري: 25/3/63 در جوانرود وقتي در خط مقدم مين خنثي مي‌كرده سه نفر زخمي مي‌شوند كه تا مي‌آورندشان عقب، شهيد مي‌‌شوند.

چطور به شما خبر شهادت رضا را دادند؟ لطفا دقيق تعريف كنيد حاج خانم!

خانم سعيدي: همچين دقيق برايت تعريف كنم كه خودت حظّ كني. من همين كه رضا رفت، در آن چند روز در دلم منتظر بودم يكي بيايد به من خبري بدهد. نمي‌دانستم براي او اتفاقي افتاده اما دلم شور مي‌زد و منتظر بودم. كار خدا بود. يك روز ديدم پسر بزرگم از كار زود آمد و دوستانش آمدند دنبالش رفتند بيرون. به خودم گفتم: اه! اين كجا رفت؟ امشب خبر مي‌آوردند. همش نگران بودم. هي مي‌گفتم: جواد كجا رفت؟ مي گفتند: با دوستانش رفته بيرون. حالا نگو او را بردند خبر شهادت رضا را بدهند. اذان مغرب كه شد، حاجي وضو گرفت رفت مسجد. من هم وضو گرفتم اما هرچه كردم نتوانستم بروم مسجد. هي مي‌رفتم بالكن، برمي‌گشتم. دور خانه را نگاه مي‌كردم اما نمي‌توانستم بروم. نمازم را هم نخوانده بودم. ماه رمضان هم بود. دائم بي‎خود و بي‌جهت مي‌رفتم اين ور و آن طرف. بعدش هم ديدم نماز مسجد تمام شد، با خودم گفتم: ديگر دو نماز را خواندن، ديگر كجا بروم. ديدم زنگ زدند. فكر كردم حاجي است. گفتم: چي ميگي؟ خوب، بيا داخل ديگر. ديدم حاجي دارد به يكي مي‌گويد: بفرما! بفرما! ديدم يكي از همسايه‌ها هم با اوست. گفتم: اي واي! ببخشيد! بفرماييد. وقتي آمد داخل، نيم‎خيز نشست. اسمش عيسي بود. گفت: حاج خانم! رضا تركش خورده. گفتم نه، نه، نه، رضا شهيد شده. عيسي زد زير گريه، گفت: آره شهيد شده. (اداي عيسي را درمي‎آورد). گفتم: خيلي خوب، گريه نكن! گفت: چرا؟ گفتم: مي‌داني جناب زينب(س) چه گفت؟ گفت: «به شب‎ها گريم و روزها بخندم مبادا دشمنم بر ما بخندد». ديد من شجاع هستم، و غش نمي‌كنم و گيس‌هايم را هم نمي‌كنم، بلند شد برود. تا آمد برود، گفتم: وايسا! گفت: بله؟ گفتم: مي‌داني بايد چه‌كار كني؟‌ قبلا شنيده بودم زن‌هاي محل پشت سر دو تا از شهيدها كه جنازه‎شان را آورده بودند محل مي‌گفتند: اين جنازه كه بچه خودشان نبود. معلوم نيست چه‎كسي را آوردند. دروغ مي‌‌گوييد بچه ‌ماست. يك جنازه اي را آوردند نشان دادند و بردند، هيچ هم مال آنها نبود. من اين دو تا را با گوش خودم شنيده بودم. به آقا عيسي گفتم: برو مسجد به بسيجي‌ها و مسجدي‌ها بگو بچه من را مي‎آريد داخل حياط خانه ولي هيچ‎كس نيايد تو! مي‌خواهم بچه‌ام را بببينم. گفت: چشم! تا آمد برود دوباره گفتم: وايسا، وايسا! گفت: بله؟ گفتم: دست اندركارتان كيه؟ برو بهش بگو به جاي رضا خودم مي‌خواهم بروم اسلحه‌اش را دستم بگيرم، به خاطر دشمن. آن موقع اين دستواره‌ها هم تازه شهيد شده بودند و يك روز در ميان در محل شهيد مي‌آوردند.
آقا عيسي رفت و فردا جنازه را آوردند. من هم در اين مدت حالم يك‎جوري بود. آن شب سگ گازگرفته و مارزده خوابيدند اما من نخوابيدم. چون قرار بود بروم مكه، رفته بودم جنس خريده بودم و بسته بندي كرده بودم يك گوشه. استكان و ليوان و سفره و . . . خريده بودم. گفتم فردا مهمان مي آيد، رفتم همه را درآوردم و آماده كردم. صبح شد، سحري هم نخوردم. صبح شهيد را آوردند. گفته بودم مي‌خواهم شهيدم را ببينم چون زنها مي‌گفتند شهيدشان نبود. بسيجي‌ها نگذاشتند مردم بيايند داخل به‎جز چند نفر مثل مريم خانم همسايه مان كه آمده بود داخل. وقتي جنازه رضا را آوردند، همه به من نگاه مي‌كردند و من هم گريه نمي‌كردم. همان‎طور وايساده بودم آنجا. به خاطر [شاد نشدن] دشمن گريه نمي‌كردم، به خاطر[شاد نشدن] آمريكا، چون مي گفتم آخه چرا بچه‌هاي ما را همين‎طوري شهيد مي‌كنند. گفتم: خوب، بياييد بازش كنيد ديگر. وقتي كفن باز شد ديدم هيچ كجاي بدنش زخم نيست. مردم دست و پايشان مي‌افتد نمي‌ميرند اما من ديدم ظاهرا او سالم سالم است. گفتم: رضا جان! «تو هم راضي شدي آواره گردم! اسير كوچه و بازار گردم» مامان جان؟ بعد گفتم: بياييد او را ببريد. همه اش همين‎طوري بود خدا شاهده. انگار نه انگار بچه‌ام شهيد شده. مريم خانم هم همين‎طور نگه مي‌كرد به من كه چرا گريه نمي‌كنم. هي پايم را لگد مي‌كرد و به چشمم نگاه مي‌كرد. رفتيم بهشت زهرا، مرده شورخانه . البته شهدا را نمي‌شستند و دفن مي‌كردند اما چون رضا سه روز بعد از زخمي شدن مانده بود او را بايد مي‌شستند. آنجا هم باز مريم خانم آمد جلو. من هرچه دقت كردم آنجا هم زخمي نديدم جز جند چند جراحت سطحي. پايين بدنش تركش خورده بود و شهيد شده بود. خواهر و مادرم شهرستان بودند و فقط مريم خانم همراهم بود. خواهر و مادر حاجي هم مانده بودند خانه، ولي مريم آمد. در مسجد شنيدم مي‌گفتند: يك شهيد آمده اما مادرش اصلا گريه نمي‌كنه. بعد از چند روز شهداي دستواره را آوردند. آن‎قدر گريه كردم كه نگو. مردم مي‌گفتند: واي! بسم‌الله! براي پسر خودش گريه نكرد، حالا براي بچه مردم گريه مي‌كند. گفتم: براي خودم گريه نكردم به خاطر [شاد نشدن] دشمن. اون طوري پدر دشمن را درآوردم. براي بچه مردم گريه مي‌كنم كه چرا جوان‌هاي ما بايد مثل گل پرپر شوند. اما آدم مي‌خواست كه حرف‌هاي من حاليش بشود. مغز درست مي‌خواست. اما مغز درست نداشتيم كه! من براي همه شهدا گريه كردم الا براي بچه خودم. موقع مكه رفتنم كه شد من عزادار رضا بودم. يكي از خانم‌هاي همسايه آمد سر من را حنا بگذارد، گفت: زيارت مي‌روي خانه خدا، خوب نيست اين طور. هرچه گفتم نمي‌گذارم، اين قدر دست هايم را نگه داشتند تا حنا را گذاشتند سرم. همين كه رفتند، دويدم و حنا را از روي سرم شستم. دوباره يكي ديگر از همسايه‌ها آمد آن‎قدر التماس كرد و سرم را حنا گذاشت اما تا رفت، سرم را شستم. دلم نمي‌آمد. تا اينكه خواهرم آمد. خواهر كوچك بود و قبل از من صغيردار بود و هم نادار. آمده بود من را از عزا دربياورد. ديگر چيزي نگفتم. هم او را اصلاح كردم هم خودم را و هم حنا گذاشتم. فردا هم آمد من را برد فرودگاه. در مكه هم وقتي حناي سرم را مي‌ديدند و مي‌فهميدند پسرم شهيد شده مي‌گفتند: بسم‌الله! چه‎طور بچه‌ات شهيد شده حنا گذاشتي؟

به شما چه‎طور خبر دادند حاج آقا؟

حاج عباس لشكري: من در مسجد نماز مي‌خواندم. مداح مسجد آقاي اجاقي يواش آمد و در گوش من جريان را گفت كه رضا تركش خورده و بيمارستان است. بعد هم چند نفري جمع شدند آمدند خانه ما و قضيه را گفتند.

خانم سعيدي: حاجي! خانه كه آمدي قبلش به شما گفته بودند.

حاج عباس لشكري: آره گفته بودند.

شما هم مثل حاج خانم سرسختي كرديد؟

خانم سعيدي: بذار من بهت بگم. حاجي موهاي سرش سفيد نبود كه. بعد از شهادت رضا سفيد شد. هركس مي‌ديد اين را مي ديد مي‌گفت پسر بزرگت است حاج خانم.

جلال لشكري: من جبهه بودم كه تلگراف زدند رضا تركش خورده، بعد گفتند تير خورده كه خودم فهميدم شهيد شده. من در دوكوهه بودم. صبح مرخصي گرفتم آمدم اما وقتي آمدم جنازه دفن شده بود. من آمدم پيش پدرم و همين طور مي زديم توي صورتمان و گريه مي كرديم.

حاج خانم! حقيقتا در خلوت خودتان هم گريه نكرديد براي رضا؟

خانم سعيدي: در خلوت خودم هم گريه نمي‌كردم. خدا او را امانت داده بود و بعد هم گرفته بود.

حاج خانم! قبل از انقلاب راديو داشتيد؟

خانم سعيدي: بله ولي من از بس كار داشتم گوش نمي‌كردم. تلويزيون هم داشتيم. من وقت نداشتم يا بافتني مي‌كردم يا غذا مي‌پختم يا بچه‌ها را رسيدگي مي‌كردم خيلي كار داشتم.

شما مقلد چه‎كسي بوديد حاج خانم؟

خانم سعيدي: خدابيامرز آقاي گلپايگاني.

چطور ايشان را به عنوان مرجع تقليد انتخاب كرديد؟

خانم سعيدي: جوان كه بودم، پدرم مرا نشاند و گفت: بچه‌ جان! آدم بايد تقليد داشته باشد. گفتم: تقليد چيه؟ گفت: آدم اگه تقليد نداشته باشد، مسلمان نيست. توي نماز و روزه ات بايد تقليد داشته باشي. اسم چند مرجع را گفت آقاي نجفي و چند تاي ديگر. (با خنده) اسم آقاي گلپايگاني را که گفت من گفتم: همين خوبه . اسمش گل داره .گل خوبه، من همين آقاي گلپايگاني را انتخاب مي‌كنم.

معمولا ترك‎زبان‎ها مي رفتند طرف آقاي شريعتمداري كه ترك بود. شما چرا مقلد ايشان نشديد؟

خانم سعيدي: (با خنده) چون اسمش «شر» دارد ديگر.

حاج خانم! آقاي گلپايگاني كه با تلويزيون شاه موافق نبود ، پس چرا شما تلويزيون داشتيد؟

خانم سعيدي: خوب ديگر. ما يك مستاجر داشتيم كه تلويزيون داشت. آمد خانه ما و از تلويزيون تعريف كرد. همين كه رفت، سه تا پسرم به در خانه راه‎پيمايي راه انداختند و شعار دادند كه: «زيون، زيون، تلويزيون». دو روز بعد 2500 تومان داديم و يك دانه از اين تلويزيون هاي بزرگ و سياه سفيد خريديم. از اين كمددارها.

2500 تومان پول داديد؟

خانم سعيدي: آره بابا. من پول داشتم. كار مي كردم، وضعم خوب بود. اتفاقا همان وقت ها يك روحاني هم آمد در مسجد محل و خيلي داغ صحبت كرد. بعدش چندين خانواده حدود 30-40 تلويزيون رنگي و سياه و سفيدشان را بردند جلوي مسجد شكستند اما ما دلمان نيامد و نبرديم.
برادر: تلويزيون براي ما سرگرمي داشت.

حاج آقا!‌ شما اصلا اهل سياست نبوديد؟

حاج عباس لشكري: نه! سرم به كارگري خودم بودم.

*خانم سعيدي: ما از دم سياسي نيستيم اما حزب‌اللّهي هستيم. طمع نداشتيم. الآن كساني كه بدگويي انقلاب را مي‌كنند من بدم مي‌آيد. مي‌گويم: طمع‌تان نجس است، اصلا چه مي‌خواهيد از اين انقلاب و دولت؟ به مردم مي‌گويم: شما بابات چه داشته؟ سگ داشته، سگ ماله شماست، الاغ داشته، الاغ ماله شماست. هي نگوييد نفت واسه ماست. نفت براي شما نيست. نفت براي مملكت است و بايد براي بيمارستان و مدرسه و كارخانه خرج كنند. حاليته؟ من خودم اين حرف ها را نمي‌گويم، به بچه‌هايم هم ياد دادم كه نگوييد. هي مي‌گويند نفت داريم، نفت داريم!! ما براي يارانه هم اسم‌مان را ننوشتيم. ولمون كن بابا. ما با همان مقدار درآمدي كه داريم زندگي را مي‌چرخاند. وقتي مردم از رئيس‌جمهور و مملكت بدگويي مي‌كنند من ناراحت مي‌شم. ما يك لقمه نان حلال خودمان درمي‌آوريم و مي‌خوريم. همين پسرم مي‌گويد دولت اگر چند تا مثل شما داشت قرض‎دار نمي‌شد. حاليته؟

جلال لشكري: عرض من اين است كه اگر همه مملكت مثل مادرم بودند در سال كل كشور نيم كيلو نان خشك بيرون نمي‌داد.

خانم سعيدي: شما نان را دسته دسته مي خريد و مي گذاريد خانه، كپك مي‌زند، بعد هم مي‌دهيد به نمكي‌، آنها هم دود مي‌كنند. من نان خشك را مي‌ريزم داخل سفره و پودر مي‌كنم و در تابستان آب دوغ درست مي‌كنم و در زمستان چنگل.

چنگل ديگه چيه؟

جلال لشكري: پنير و سبزي را مي‌گذاري داخل نان خشك و وقتي نرم شد خوشمزه مي‌شود. به زبان تركي مي‌شود «دويماج» .

خانم سعيدي: من وضع مالي‌ام بد نيست، هنرپيشه هم هستم اما شلوار و لباس وصله‎دار مي پوشم. همين لباسي كه تنم است را خودم دوختم ، بيست سال پيش. عارم نيست بپوشمش. با همين وضع هم خيرات مي‌دهم.

بعد از 26 سال ياد رضا نمي‌افتيد؟

خانم سعيدي: چرا خوب، اما چه‎كار كنم؟ خودم را بكشم؟ مگر مي‌شود آدم بچه‌اي را به دنيا بياورد بزرگ كند و از دست بدهد اما يادش نكند؟ فكر مي‌كنم گاهي كه اگر بود الآن زن و بچه داشت اما شهيد شده. اگر خودكشي كنم برمي‌گردد؟

اصلا خواب رضا را ديده ايد؟

خانم سعيدي: دو دفعه خواب رضا را ديدم اما يادم رفت چي بود.

امام را از نزديك ديده ايد؟

خانم سعيدي: دو مرتبه ديدم در حسينيه جماران ديدم. همان‎جا يك دستبند طلايم را هم براي كمك به جبهه دادم حسينيه جماران. يك مرتبه هم آقاي خامنه‌اي را از دور ديدم.

بچه ها درس هم خواندند؟

خانم سعيدي: بله. همه شان درس خواندند. جلال نازي‌آباد مي‌رفت مدرسه. چون مدرسه اش دور بود من روزي دوبار مي‌رفتم دنبال او نازي آباد. قاچاقي مي رفتم كه نفهمد. مي‌رفتم دنبالشون چون هي مردم مي‌گفتند: بايد بچه‌هايت را بپايي كه لات نشوند. صبح كه مي‌رفت مدرسه، مي‌رفتم و ظهر هم كه تعطيل مي‌شد همين‎طور اما او كه مرا نمي‌شناخت. اما اگر ماشين سوار مي‌شد دنبالش نمي‌رفتم.

جلال لشكري: بعضي وقت ها مي آمدي حاج خانم. هرروز كه نبود.

خانم سعيدي: خدا شاهده ننه هرروز مي‌رفتم. اينها كه نمي شناختند. به روح رضا روزي دوبار مي رفتم.

رضا شوخ هم بود؟

خانم سعيدي: با من هم حرف‌هاي خنده‌دار مي‌زد.

مثلا چي؟

خانم سعيدي: يادم نمي آيد حالا. من زياد حوصله نداشتم. مي‌گفتم: درستان را بخوانيد من حوصله ندارم وگرنه مي زنمتان.

چه شد كه رفتيد وارد عرصه سينما شديد؟

خانم سعيدي: ببين آقا! با خدا باش پادشاهي كن، بي‌خدا باش هر چه خواهي كن. من اين همه كاري كه بلدم، بابت يادگرفتن هيچ كدام پول ندادم و كلاس نرفتم. پيراهن دوختن را ديدم ياد گرفتم. بافتني را ديدم بافتم. خاله‌هايم قابله بودند، من قابله شدم. من 20 تا كار بلدم. هوشم خوب است. حاليته؟ هنرپيشگي را هم همين‎طور. نمي‌دانم آقاي عياري من را كجا ديده بود. بنياد شهيد، كربلا، سوريه. نمي‌دانم كجا؟ از من دعوت كرد كه بروم بازي كنم.

از چه زماني وارد سينما و تلويزيون شديد؟

خانم سعيدي:11-12 سال پيش وارد بازيگري شدم. علاقه هم داشت. قبل از آن يك خانمي توي محل ما بود كه آدم مي برد صدا و سيما. گفتم: صدا و سيما يعني چه؟ گفت: يعني همين تلويزيون. گفتم: مي شود من را هم ببري؟ فكر مي‌كردم الآن مي‌روم توي تلويزيون. رفتم ديدم نه بابا! همه اش مي روند در بيابان براي فيلم برداري. دفعه اول با سريال دكتر قريب شروع كردم. آنجا مادر «علي زمان» بودم. الآن هم در فيلم اخراجي‌هاي 3، نقش مادر رئيس‌جمهور را بازي مي‌كنم. با آقاي ده‎نمكي.

تا به حال رئيس جمهور را ديديد؟

خانم سعيدي: نه! شما هم فقط از آدم حرف مي‌خواهيد. يك كاري كنيد كه بروم پيش رئيس‌جمهور. مي‌خواهم از نزديك با او صحبت كنم.

آقاي خامنه‌اي هم كه آمد اين محل، جوان هاي محل او را يواشكي بردند خانه دستواره ها. همين كوچه بالايي است اما اينجا نيامده. خانه خديجه خانم رفتند اما خانه‌ ما و رقيه خانم نبردندشان.

بازيگري برايتان خستگي ندارد؟

خانم سعيدي: من خسته مي‌شوم اما خستگي را نمي‎شناسم، از جوان‌ها بهتر كار مي‌كنم.

جلال لشكري: يك مدتي 3 جا كار مي‌كرد. من مي بردمش سر صحنه ها و خودم در ماشين استراحت مي‌كردم اما آخرش كم آوردم.

خانم سعيدي: جلال من را مي‌برد و خودش جيم مي‌شود. من باغ هم بيل مي‌زنم. بالاي درخت گردو هم مي‌روم. بنايي هم كردم. كمي آجر و سيمان داشتيم كه حاجي مي‌گفت: من مي‌خواهم اينها را بريزم دور. گفتم: نريز بابا، پول داديم. ديدم جدّ كرده اينها را بريزد دور. من هم رفتم بالاي پشت بام و يك ديوار كشيدم از بنا صاف‌تر.

هنوز هم ولايت پدري مي رويد؟

خانم سعيدي: بله! نصف سال را آنجاييم. باغ هم دارم كه از پدرم مانده. خانه پدري ام در ولايت بسيار بزرگ است. پادشاهي است .هر سال 7ماه آنجا هستم. خودم بيل هم مي‌زنم.

با كار سينمايي‎تان مشكل نداريد؟

خانم سعيدي: چرا بابا! در اين محل وقت و بي‌وقت يا در خانه را مي‌زنند يا تلفن مي‌كنند كه خاله قزي، دوست داريم! اين بچه ها هي مي آيند امضا بگيرند. اما كنار مي آييم با هم.

چند تا نوه داريد؟

خانم سعيدي: 7 نوه هم دارم. يك پسر و شش دختر.

روحيه‌تان چه‎طور است؟

خانم سعيدي: روحيه من از همه شما بيشتر است. انرژي‌ام هم بيشتر است.

حرفي مانده كه نگفته باشيد؟

خانم سعيدي: بايد من را ببريد ديدن رييس جمهور. من مي خواهم احمدي نژاد را همين طوري كه الآن شما جلوي من نشسته ايد ببينم و با او صحبت كنم. اگر نكنيد مديون من هستيد.

جلال لشكري: حاج خانم! يك چيزي بگو كه بشود. اينها كه معاون رييس جمهور نيستند.

خانم سعيدي: بايد يك جوري بگويم كه كاري بكنند. اگر بخواهند مي توانند.

به‎روي چشم. از ما فقط انتقال پيام شما برمي‎آيد. بقيه اش با خود رييس جمهور است.

منبع-خبرگزاري فارس




بازدید : 57
نویسنده : mahdipc
امير سرتيپ دکتر رحمان فروزنده فرمانده دلاور لشکر حمزه آذربايجان در پايان رزمايش بزرگ نيروي زميني در منطقه جنوب کشور عصر يكشنبه در بازگشت از منطقه مانور به علت واژگوني خودرو به ديدار يار شتافت و به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

به گزارش واحد مركزي خبر به نقل از روابط عمومي ارتش، شهيد سرتيپ فروزنده از جانبازان دوران دفاع مقدس بود که در چندين عمليات بزرگ وموثر حضوري فعال داشت و باشايستگي مراتب فرماندهي گروهان و گردان را در دوران دفاع مقدس در لشکرهاي 16 و 77 و همچنين فرماندهي تيپ 45 تکاور و جانشين لشکر 77 پيروز ثامن الائمه خراسان را طي کرده بود .

وي با توجه به رشادتها وتوفيقات متعدد و شايستگي هاي علمي و عملياتي از دو سال قبل به فرماندهي لشكر 21حمزه سيد الشهداء آذربايجان منصوب شده بود.

پيکر اين امير دلاورارتش اسلام صبح دوشنبه 23 آذر در تبريز تشييع خواهد شد .




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید